خرید بک لینک
دوست داشتم زندگی مان در یکی از روز های قبل از ماه مبارک رمضان شروع کار می شد. به خاطر برکتی که این ماه و آغازش برای زندگی مان می توانست داشته باشد. روزهای مشترکی که با روزه آغاز شوند، مقدس اند. به دلایلی این اتفاق نیفتاد. تقریباً همه ی کارهای مرتبط با شروع کار زندگی مشترک مان تمام شده است. مانده خرده ریز های آخر و هماهنگی های روز موعود. از همه ی این روزشماری ها و عدد خط زدن های توی تقویم - از همه ی همان صد ها روز و ده ها روزی که گذشت - فقط مانده چندین روز. روز هایی هم که در حال شمرده شده هستند بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:30

هر سال وقتی به آخرین حرف های واژه ی گرم تابستان می رسم - مثل ِ تا و آ و نون - خنکای نگاه تو سوار بر نسیم، صورتم را نوازش میکند. نه فقط صورت من، که حول آدمیان دگر نیز پر از عطر فصل توست. امسال اما، نه خبر از خنکای وجود تو در آخرین روزهای فصل سرخ است، و نه دنیا منتظر شمایل هماره زرد توست. انگار یادت نیست، که تو را - قبل از اینکه آدمیان دگر بدانند - بر آمدن من نام نهادند. حالا که من آمده ام و اینجا، پشت این پنجره ی بی کران، چشم بر نگاه زرد تو دوخته ام، قصد

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:30

خب همیشه که نمی شود او تمام فال های دنیا را برایت از توی این جعبه در بیاورد؛ یک بار هم خودت امتحان کن. ناسلامتی خدا تو را خیلی بهتر از دست رنج های دیگرش ستاییده. مگر خودش نگفته بود که تو بهترین و با محبت ترینی. او اگر بردارد شاید حرف توش از دوری و فراق باشد. من اگر بردارم که هیچ، حافظ دست های من را هیچ وقت نمی فهمد. من فقط بلدم قرآن باز کنم و همیشه ی خدا هم حرف از انسان بودن و این چیز ها توش می آید.

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:30

کاش آدم ها می دانستند که "تو" برایم نماد معشوقهی پاکی هستی، که من عاشقش شده ام. منی که هیچ چیز ندارد، مگر "تو"یی که تمام آرزوی تمام آدم های این دور و بر است. والسلام ...

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 8:59

خدای من خدای خوب من؛ سپاس برای شماست. برای شمایی که بی وقفه مهربانی هایتان را به ما عرضه می دارید، و ما را از نعمت های حلال بی نیاز می گردانید. سپاس مخصوص شماست؛ که بی اندازه محبت خود را از ما دریغ نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:01

خب همیشه که نمی شود او تمام فال های دنیا را برایت از توی این جعبه در بیاورد؛ یک بار هم خودت امتحان کن. ناسلامتی خدا تو را خیلی بهتر از دست رنج های دیگرش ستاییده. مگر خودش نگفته بود که تو بهترین و با محبت ترینی. او اگر بردارد شاید حرف توش از دوری و فراق باشد. من اگر بردارم که هیچ، حافظ دست های من را هیچ وقت نمی فهمد. من فقط بلدم قرآن باز کنم و همیشه ی خدا هم حرف از انسان بودن و این چیز ها توش می آید. این که مثلاً انسان، مادر و پدرش را که اذیت نمی کند، دوست ش را هم دوست دارد.یکی دیگر اگر بردارد هم حرف از وصال است و وصال هم که همیشه کشک بوده ولا غیر. یک بار هم بیا خودت بردارد. ضرر که نمی کنی. تو اگر برداری قشنگ است. حرف دست های تو را حافظ هم می فهمد. این که می گویند قلب دوم آدمی کف پاهایش است دروغ محض است. حداقل برای شما عاشق ها دروغ است. قلب دوم شما ها انگشت دست هایتان است، آن هم نه همه ی انگشت هایتان؛ همان مماس بین انگشت شست و انگشت اشاره ی تان منظورم است.تو اگر برداری، حرف از انتظار است؛ انتظار ! خدا خودش گفته بود همه ی حق انتخاب های دنیا را داده دست تو. مگر نگفته بود؟شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفانتبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت (سعدی، +)+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۶/۰۸/۱۹ساعت 21:4&nbsp توسط محسن  |  (ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:07

بعد از مدتها رگال لباسهایش را مرتب کرد. شلوار ها، مانتو ها، روسری ها... گوشهی کمد، روی جعبهای که وسیلههای قدیمیاش را داخل آن نگه میداشت، چشمش به مقنعهاش خورد. زمان برایش ایستاد. یک جفت چشم مهربان خاکستری جلوی چشمهایش رنگ گرفت؛ و دسته گلهایی که او به طرف مرد دراز کرد: «آقا یه گل بخرین؟»، و دست مرد که روی سرش کشیده شده بود؛ « چن سالته دخترم؟»، چشمهای مهربان مرد، لبخندش، حرفهایش و اولین هدیهاش به دختر کوچک. همهی سالهای گذشته به سرعت از جلوی چشمهایش گذشت. فاتحهای برای قهرمان زندگیاش که او را از سالهای تاریکی در انتظار بیرون ادامه مطلب

برچسب: عنوان ندارد,این وبلاگ عنوان ندارد, نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

دلم برای خندههایت تنگ است. بسیار بسیار ...

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

اعتراف میکنم که بعد از گذشت سیصد و نود روز و بالا رفتن از سیصد و نود پله، هنوز روی پلهی اول هستم؛ پلههایی که من باید یکی یکی از آنها بالا میرفتم، ولی بعد از بالا رفتن از همهی آنها و ایستادن روی پلهی آخر، ناگهان شکستند. حالا انگار ده ماه از زندگی و شروع مرحلهای جدید از زندگی عقب افتادهام و حتی نمیدانم کی قرار است دستهای تو را خوبِ خوب با دستهایم بگیرم، و پای راستم را برای بالا رفتن از پلهها، روی پلهی دوم بگذارم. به هرحال قصهای از مجموعه قصههای دنبالهدار زندگی تمام شده است، و هیچکس نمیداند درون این مرد به ظاهر آرام و همیشهادامه مطلب

برچسب: شب دراز به امید صبح بیدارم, نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

در دوره کارشناسی دو درس به اسم دستگاه های دینامیکی، و ریاضیات زیستی داشتم. دستگاه های دینامیکی، مرتبط با فرآیند دستگاه هایی است که از متغیرهایی تشکیل شده اند که طی زمان دچار تغییر می شوند، و همین تغییر و تحول باعث تحول دستگاه می شود. برای مثال یک آونگ ساده یک دستگاه دینامیکی است، که با یک ضربهی ابتدایی شروع به حرکت میکند و طی گذشت زمان تغییر حالت می دهد. این تغییر، می تواند از هر نوع باشد. به عنوان یک مثال پیچیده تر، می توان سیستم آب و هوایی را یک دستگاه دینامیکی دانست.کل کاری که در سیستم های دینامیکی انجام می شود، مدل سازی دستگاه های فیزیکی، و پیش بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

هیچ وقت نشده داد بزنم و بگم چرا؟، اما خیلی شده که اسمت رو با تمام وجود فریاد بزنم ...

* یا الهی و ربی، من لی غیرک؟

برچسب: یا الهی و ربی من لی غیرک,يا الهي وربي وسيدي ومولاي,الهی یا ربی,الهی و ربی یا رب المشرقین,يا الهي وربي, نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

درست هفت روز پیش بود که با منزل تماس گرفتند و خبری بهمان دادند. خبر دومین جلسهی خواستگاری یا جشن کوچک معروف بلهبرون یکی از پسرهای فامیل که اتفاقاً من و همسرم را هم به همراه پدر و مادرم دعوت کرده بودند. قدیمترها وقتی برای شام یا مهمانی به منزلشان دعوت میشدیم و صحبت از درس و دانشگاه میشد، تمامی اعضای خانوادهشان بر این عقیده بودند که درس خواندن در این روزگار فایدهای ندارد. اما من بیتوجه به صحبتهای دیگران، به کار خودم ادامه میدادم. دقیقتر و ریزتر اگر بخواهم وارد جزئیات بشوم، یادم میآید که میگفتند تنها یک دسته آدم وجود دارد کهادامه مطلب

برچسب: دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا, نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

می آیی، و دستت را به سویم دراز می کنی. باورم نمی شود که این لیوان شربت آبلیمو برای من است؛ صدای تکه های یخی هم که به لیوان میخورد دیوانه ام می کند. بعد، همان جور که تو از پشت لیوان چشم هایم را دید می زنی، دل من هم خنک می شود.

* مثل همیشه به قدرت عشق ایمان دارم.

برچسب: عنوان ندارد,این وبلاگ عنوان ندارد, نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

دوست داشتم زندگی مان در یکی از روز های قبل از ماه مبارک رمضان شروع می شد. به خاطر برکتی که این ماه و شروعش برای زندگی مان می توانست داشته باشد. روزهای مشترکی که با روزه شروع شوند، مقدس اند. به دلایلی این اتفاق نیفتاد. تقریباً همه ی کارهای مرتبط با شروع زندگی مشترک مان تمام شده است. مانده خرده ریز های آخر و هماهنگی های روز موعود. از همه ی این روزشماری ها و عدد خط زدن های توی تقویم - از همه ی همان صد ها روز و ده ها روزی که گذشت - فقط مانده چندین روز. روز هایی هم که در حال شمرده شده هستند با روزهایی که تا به حال شمرده شده اند خیلی فرق دارند. شاید حالا که فکر می کنمادامه مطلب

برچسب: در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم, نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

هر سال وقتی به آخرین حرف های واژه ی گرم تابستان می رسم - مثل ِ تا و آ و نون - خنکای نگاه تو سوار بر نسیم، صورتم را نوازش میکند. نه فقط صورت من، که حول آدمیان دگر نیز پر از عطر فصل توست. امسال اما، نه خبر از خنکای وجود تو در آخرین روزهای فصل سرخ است، و نه دنیا منتظر شمایل هماره زرد توست. انگار یادت نیست، که تو را - قبل از اینکه آدمیان دگر بدانند - بر آمدن من نام نهادند. حالا که من آمده ام و اینجا، پشت این پنجره ی بی کران، چشم بر نگاه زرد تو دوخته ام، قصد آمدنت نیست؟ آی آدم ها ... پاییز را مگر مدح ما در این غربت سوزان ِ غم نبود؟ چتر ها را ببندید، و نام فصل مرا فریاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز موسوی‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 22:03

صفحه بندی