در این ظلمتسرا تا کی به بوی دوست بنشینم*
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 17:30
دوست داشتم زندگی مان در یکی از روز های قبل از ماه مبارک رمضان شروع کار می شد. به خاطر برکتی که این ماه و آغازش برای زندگی مان می توانست داشته باشد. روزهای مشترکی که با روزه آغاز شوند، مقدس اند. به دلایلی این اتفاق نیفتاد. تقریباً همه ی کارهای مرتبط با شروع کار زندگی مشترک مان تمام شده است. مانده خرد...
گاهی شود بهار و دگر گه
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 17:30
هر سال وقتی به آخرین حرف های واژه ی گرم تابستان می رسم - مثل ِ تا و آ و نون - خنکای نگاه تو سوار بر نسیم، صورتم را نوازش میکند. نه فقط صورت من، که حول آدمیان دگر نیز پر از عطر فصل توست. امسال اما، نه خبر از خنکای وجود تو در آخرین روزهای فصل سرخ است، و نه دنیا منتظر شمایل هماره زرد توست. انگار یادت ن...
تو اگر برداری قشنگ است
-
تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 17:30
خب همیشه که نمی شود او تمام فال های دنیا را برایت از توی این جعبه در بیاورد؛ یک بار هم خودت امتحان کن. ناسلامتی خدا تو را خیلی بهتر از دست رنج های دیگرش ستاییده. مگر خودش نگفته بود که تو بهترین و با محبت ترینی. او اگر بردارد شاید حرف توش از دوری و فراق باشد. من اگر بردارم که هیچ، حافظ دست های من را ...
..
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 8:59
کاش آدم ها می دانستند که "تو" برایم نماد معشوقهی پاکی هستی، که من عاشقش شده ام. منی که هیچ چیز ندارد، مگر "تو"یی که تمام آرزوی تمام آدم های این دور و بر است. والسلام ...
خدای من
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:01
خدای من خدای خوب من؛ سپاس برای شماست. برای شمایی که بی وقفه مهربانی هایتان را به ما عرضه می دارید، و ما را از نعمت های حلال بی نیاز می گردانید. سپاس مخصوص شماست؛ که بی اندازه محبت خود را از ما دریغ نم
تو اگر برداری قشنگ است ...
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 2:07
خب همیشه که نمی شود او تمام فال های دنیا را برایت از توی این جعبه در بیاورد؛ یک بار هم خودت امتحان کن. ناسلامتی خدا تو را خیلی بهتر از دست رنج های دیگرش ستاییده. مگر خودش نگفته بود که تو بهترین و با محبت ترینی. او اگر بردارد شاید حرف توش از دوری و فراق باشد. من اگر بردارم که هیچ، حافظ دست های من را ...
عنوان ندارد!
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
بعد از مدتها رگال لباسهایش را مرتب کرد. شلوار ها، مانتو ها، روسری ها... گوشهی کمد، روی جعبهای که وسیلههای قدیمیاش را داخل آن نگه میداشت، چشمش به مقنعهاش خورد. زمان برایش ایستاد. یک جفت چشم مهربان خاکستری جلوی چشمهایش رنگ گرفت؛ و دسته گلهایی که او به طرف مرد دراز کرد: «آقا یه گل بخرین؟»، و دست مرد که...
از "عنوان ندارد" ها
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
دلم برای خندههایت تنگ است. بسیار بسیار ...
شب دراز به امید صبح بیدارم!*
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
اعتراف میکنم که بعد از گذشت سیصد و نود روز و بالا رفتن از سیصد و نود پله، هنوز روی پلهی اول هستم؛ پلههایی که من باید یکی یکی از آنها بالا میرفتم، ولی بعد از بالا رفتن از همهی آنها و ایستادن روی پلهی آخر، ناگهان شکستند. حالا انگار ده ماه از زندگی و شروع مرحلهای جدید از زندگی عقب افتادهام و حتی نمیدان...
چرا دنیا اینقدر عجیب است؟
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
در دوره کارشناسی دو درس به اسم دستگاه های دینامیکی، و ریاضیات زیستی داشتم. دستگاه های دینامیکی، مرتبط با فرآیند دستگاه هایی است که از متغیرهایی تشکیل شده اند که طی زمان دچار تغییر می شوند، و همین تغییر و تحول باعث تحول دستگاه می شود. برای مثال یک آونگ ساده یک دستگاه دینامیکی است، که با یک ضربهی ابتد...
یا الهی و ربی ...*
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
هیچ وقت نشده داد بزنم و بگم چرا؟، اما خیلی شده که اسمت رو با تمام وجود فریاد بزنم ...* یا الهی و ربی، من لی غیرک؟
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
درست هفت روز پیش بود که با منزل تماس گرفتند و خبری بهمان دادند. خبر دومین جلسهی خواستگاری یا جشن کوچک معروف بلهبرون یکی از پسرهای فامیل که اتفاقاً من و همسرم را هم به همراه پدر و مادرم دعوت کرده بودند. قدیمترها وقتی برای شام یا مهمانی به منزلشان دعوت میشدیم و صحبت از درس و دانشگاه میشد، تمامی اعضای ...
عنوان ندارد
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
می آیی، و دستت را به سویم دراز می کنی. باورم نمی شود که این لیوان شربت آبلیمو برای من است؛ صدای تکه های یخی هم که به لیوان میخورد دیوانه ام می کند. بعد، همان جور که تو از پشت لیوان چشم هایم را دید می زنی، دل من هم خنک می شود. * مثل همیشه به قدرت عشق ایمان دارم.
در این ظلمتسرا تا کی به بوی دوست بنشینم*
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
دوست داشتم زندگی مان در یکی از روز های قبل از ماه مبارک رمضان شروع می شد. به خاطر برکتی که این ماه و شروعش برای زندگی مان می توانست داشته باشد. روزهای مشترکی که با روزه شروع شوند، مقدس اند. به دلایلی این اتفاق نیفتاد. تقریباً همه ی کارهای مرتبط با شروع زندگی مشترک مان تمام شده است. مانده خرده ریز ها...
گاهی شود بهار و دگر گه ...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 22:03
هر سال وقتی به آخرین حرف های واژه ی گرم تابستان می رسم - مثل ِ تا و آ و نون - خنکای نگاه تو سوار بر نسیم، صورتم را نوازش میکند. نه فقط صورت من، که حول آدمیان دگر نیز پر از عطر فصل توست. امسال اما، نه خبر از خنکای وجود تو در آخرین روزهای فصل سرخ است، و نه دنیا منتظر شمایل هماره زرد توست. انگار یادت ن...